برانداز

:: برانداز

بر آخرین سکوت پنجره پرواز می شوی

آری تو می روی و پر از راز می شوی


شیرین چه بوده در حکومت تو بندگی عزیز

اما به دست تلخ زمانه برانداز می شوی


سنتور و تار و کمانچه بهانه بود

در رقص زلف، با کمرت ساز می شوی


دل مست خورده و چشمم خمار توست 

لعنت به تو، همیشه چرا ناز می شوی



در طول هفته که چون آواز دلکشی

در عصر جمعه پنجه ی شهناز می شوی


هر چند رفته ای و دگر ختم ماجراست

با لمس اشک به گونه تو آغاز می شوی 


احمدعلی رسولی 
منبع : سیاه نوشته های احمد علی رسولیبرانداز
برچسب ها :

لب دوخته

:: لب دوخته

از سیه دفتر ما نکته نیاموخته به

رهزن و هرزه و آواره و ره سوخته به


من قسم خورده که دیگر ز وفا دم نزنم

مستِ جامِ ستم و جور تو لب دوخته به


گر بخواهی تو از این وادی ایمن گذری

آتش طور به سجاده بر افروخته به


حیف دل را که به دست چو منی افتاده

برده دارا بشنو یوسف بفروخته به


کس مبادا که به عهد صنمی دل بندد

این بلای ابدی را تو نیندوخته به


روزها بر رخ چون ماه تو نتوان نگریست 

چشم بر مردم و زلف سیه اش دوخته به


 احمدعلی رسولی 

منبع : سیاه نوشته های احمد علی رسولیلب دوخته
برچسب ها : دوخته

هوای رهایی

:: هوای رهایی

دلا مپرس که کس را از او نشانی نیست

ز کوی یار پیامی به هر زبانی نیست


به صد هزار سخن، قصه ها از او گویند

به شرح وصل و فراقش، مرا بیانی نیست


گمان کشف حقیقت، خطای شیرین است

به نزد هیچ امامی، به جز گمانی نیست


اگر چه در ره او جملگی سوارانند

ولی چه سود که کس را به کف عنانی نیست


صبا و هدهد و رقعه کجا فرستد دوست؟ 

به سوی آن شه پنهان، دگر مکانی نیست


دعا به درگه او کارساز نشد ای دل

که آهِ دلشدگان را چرا توانی نیست


تمام شد نفس و ضربه های پی در پی

خوش آن هوای رهایی، که این جهانی نیست


احمدعلی رسولی 

منبع : سیاه نوشته های احمد علی رسولیهوای رهایی
برچسب ها :

محاق

:: محاق

مهِ من محاق رفت و دل من ز غصه پی شد

همه عمرِ نارسیده، به بلای هجر طی شد


سرِ من که آرزوی فرهی مدام می داشت 

چه بدید عکس رویش به رضا گدای وی شد


به قلم نیازمندی نبوَد کلام ما را

که هزار شرح دردش، به نوای بانگ نی شد


به حریم بارگاهش که به ما گذر ندادند

تو مپرس این امارات، ز کجا و تا به کی شد


به امید سرفرازی به درش نیاز بردم

چه رسد به باغبانی، که ثمر به ماه دی شد؟! 


من از آن دو چشم مستش بخدا برم شکایت

که چه کس بداد فتوا که حلال، خون و می شد؟ 


احمدعلی رسولی 

منبع : سیاه نوشته های احمد علی رسولیمحاق
برچسب ها :

چنگ می کنی

:: چنگ می کنی

ای غم چه خوش فضای دلم تنگ می کنی

با یاد که٬ تو ای دلکم جنگ می کنی؟


او رفته از چه خیره به ره مانده ای هنوز

تا کی به ابر مانده تو نیرنگ می کنی؟


نامت طلسم بود و نگاهت کنایتی

دیگر بس است٬ور نه مرا سنگ می کنی


خاک سیه نگر که چه سبزه کشید روی

این سبز برگ نانوشته سیه رنگ‌می کنی


سرما رسد مرا ز تو ای فصل نوبهار

این رسم‌ تلخ را که تو فرهنگ می کنی


بر تار و پود هستی من زخمه می زنی

سمفونی کمانچه هماهنگ می کنی


ای دست روزگار که جفا دیدمت چنان

خون را چنین به نغمه دل چنگ می کنی...


احمدعلی رسولی 

منبع : سیاه نوشته های احمد علی رسولیچنگ می کنی
برچسب ها :

دریا می زد

:: دریا می زد

از درد مسیر، کم به دریا می زد

این بود که عکس غم به دریا می زد 


شاید که نشسته در اتاقی، اما

در فکر خودش قدم به دریا می زد


هرگاه بهانه ی سفر کم می کرد

با سابقه ی حرم به دریا می زد


دیوانه شده از این دل لامصب. 

در شهر کویر هم به دریا می زد


وقتی که نم شروع باران می زد

ای وای که دم به دم به دریا می زد


دو لنگه ی کفش و یک عدد نامه ی خیس

آن روز چه شد قسم به دریا می زد


احمدعلی رسولی 
منبع : سیاه نوشته های احمد علی رسولیدریا می زد
برچسب ها : دریا